|
لطفا با کفش وارد نشوید طبق قانون جدید با دمپایی هم میتونی بیای
| ||
|
امسال نتونستم واسه روز مادر پیش مامانم باشم تو این خابگاه پوسیدم و پوستم کنده شد تو این خابگاه لعنتی که شبا توش خابم نمیبره فقط اسمش خابگاه گلستانه وگرنه صد رحمت به بیابون حداقل اونجا به امید سراب تلاش میکنی اینجا امید سراب را هم ازم گرفتند صبح که از خواب پا میشم یا خیس عرقم یا زبونم را گاز گرفتم و باز به عادت همیشگی با یه لبخند دروغی جواب دوستم را میدم که میگه سجاد جونم صبح بخیر آرامش درون فقط مال فیلم پاندای کنفوکاره و بس ای کاش یا من دیوونه بودم یا تو مهربون نبودی اگه این چند وقته نبودی من نمیدونم باید چیکار میگردم عزیزم هیچ چیز به اندازه این دل آدم را نمی سوزونه که اطرافیانت بهت بگن اگه دوستت داشت نمی فت. قصد دارم وبلاگم را حذف کنم حال ندارم دیگه بنویسم دل خوش سیری چند؟؟؟ [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 13:24 ] [ پسر خوب ]
سلام
خوبین؟ این روزا درخت توت های دانشگاهمون را آباد کردم فک کنم تو میلیون ها دانشجوی ایرانی فقط من باشم که بدون خجالت از بقیه توی دانشگاه برم رو درخت و توت بخورم - تازه یه تیکه حس کردم با تارزان وجه تشابه زیادی دارم - واسه همین یه کارایی کردم که بیا و بپرس همه توت های دانشگاه را خوردم تازه یه دفعه یه بچه ها اومد و گفت استاد اومد - بیا سر کلاس - حالا منو
بگو مثل تارزان از درخت آویزون شدمو به حرکت خودم سرعت اولیه دادم و یک
عدد پرش زدم و از رو درخت پریدم پایین افتادم جلو دو تا دختر - دختره در به
در - انقدر ترسید که نگو تازه فردا هم میخوام برم و پتو پهن کنم و درختا رو بتکونم و خلاصه از خجالت درخت توتا دربیام پسر - اینقدر دانشگامون خوشگل شده همه جا بوی گل میاد - تازه منم که میرم قاطی گل و اینا دیگه اون موقع باید ببینی دانشگاه چه خوشبو میشه آقا راستی خداوکیلی میاین تو وبلاگ کفشاتونو دم در نزارین - بزارین تو جاکفشی ( به در میگم بلکه دیوار بشنوه) جاتون خالی چند شب پیشا رفته بودیم با بچه ها بیرون - رو این حساب که
میگن اگه آدم یه روز جورابش سوراخ باشه کل اتوبان های کشور رو موکت میکنن -
یکی از بچه ها پیشنهاد داد که بیاین بریم دیزی بخوریم- اخه باید میرفتیم
سفره خونه و باید اونجا کفشامو در میاوردم دیگه - حالا منم جوراب سوراخم
انداره دهن خاله شادونه شده بود یادمه ترم یک دانشگاه ساعت 6 و 30 دقیقه از خواب بیدار میشدیم و میرفتیم
سلف صبحونه میخوردیم واسه کلاس ساعت 8 سر وقت برسیم - الان ساعت 7 و 50
دقیقه بیدار میشیم - 2 دقیقه دسشویی - 2 دقیقه لباس - 2 دقیقه نیت آغاز
حرکت - 2 دقیقه جمع شدن بچه ها دم در - شروع حرکت 7 و 58 - سر ساعت 8 و 2
دقیقه میرسیم کلاس - من امتحان ریاضی دارم برم درسم را بخونم فعلا با اجازه دل نوشت : یه روز بالاخره happy tree friends ها تموم میشه بیخیال نوشت : یادم نمیاد واسه کسی دعوت نامه فرستاده باشم - ناراحتی ؟ نیا - چی کارت کنم ؟ تو که خودت به اسم خودت نظر نزاشته بودی که از من میخوای با اسم خودم بنویسم - آقای محترم [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:21 ] [ پسر خوب ]
سلاممممم کلا این روزا حس خوبی ندارم ولی خوب دلم واسه وبمو بچه ها تنگ شده بود. گاهی بچه ها اس ام اس میدن و بدونن که دوستیشون ثابت شدس واسه من تو خابگاه اومدن یه سری فرش دادن به هر اتاق - خیلی پرز دارن این فرشا - خفمون کردند - خلاصه همه یه کلی فحش نثار اونی کردن که این فرشا رو خریده - این اواخر فهمیدیم که یه نفر خیرخواه که بهش میگم آقای خوب این فرشا را اهدا کرده به خابگاه - بیچاره آقای خوب !! اومد صواب کنه کباب شد - اگه من اینجا از این همه پرز سل گرفتم مردم کی جواب ننمو میده ؟ بلوگفا ؟ اصن مگه میشه بلوگفا بدون پسر خوب؟؟؟ اصن من لازمه که دوباره بگم که یه پسر خوبه و یه بلوگفا اصن اگه من مردم بلوگفا باید یه اعلامیه خوب واسه من طراحی کنه!! مرگ ناگهانی پسر خوب توسط آقای خوب!!! جوان ناکام بلوگفایی ( مثل مشهدی یا کربلایی که تو اعلامه ها مینویسنا ) پسر خوب نه - خوب نشد حاج پسر خوب در یه روز بعد از ظهر تغییر دیار داد - از فانی به باقی - علت مرگ : دشمنی دیرینه آقای خوب با پسر خوب ( گفتنی است که آقای خوب نیز ابتدا نی نی خوب بوده - سپس به پسر خوب تبدیل شده و در حال حاضر آقای خوب می باشد ) اصن مرگ چیه ! یه چند وقته که دپرس شدما واسه همین هی دری وری میگم! راستی این اوخر دیگه ایرانسل هم به من اس ام اس نمی ده . گوشیم واقعن تبدیل شده به یه گوشکوب خیلی دلم میخاد امشب بارون بیاد و برم زیر بارون و دستام باز کنم و بچرخم و بچرخم و بچرخم و دیگه سرم گیج بره بخورم زمین ، سرم بخوره به سنگ و کلم بشکنه و برم بیمارستان باند پیچیش کنم و بعد بچه ها واسم کمپوت بخرن بیان سرم و میوه بیارن و ساندیس و اینا یادی از آجی اول وبلاگم ( شب های بارانی ) اصن بزار یه جک بیمزه بگم تا حالتون بهم بخوره ( مرتبط با دری وری بالا ) : یه بابای داشته میرفته سر قبر یه بابایی دیگه - میره گل بخره - گل فروشی تعطیل بوده - میره کمپوت میخره الان من جک را گفتم -در این مرحله باید بخندید - بخندید دیگه این هفنه کارگاه برق داشتم و همگروهیم نیومده بود - بعد رفتم تو یه گروها و یه پسر پر رو اونجا بود و هی میگفت دست نزنید تا خودم درس کنم و اینا - تا اون موقع من یه دو تا سیم وصل کرده بودم - اومد سیما را دید و گفت اینا اشتباس - گفتم زر نزن - برو گمشو سر کارت برق نگرفتشا - کنتور پرید - ولی خیلی دوس داشتم برق میگرفتش یکم میخندیدیم - تصور موهای سیخش واسم اسهال آوره اصن در جایی که پسر خوب هس که پسر بد نباید جایی واسه جولان داشته باشه - غیر اینه ؟ خوب آقا - من باید برم درسمو بخونم - چراغ وبلاگ روشنه و پرچم بالاس هم اکنون نیازمند نظرات سبزتان هستیم. پ ن : 1 - این روزا حس خوبی ندارم 2 - کاش این روزا از تقویم حذف می شد دل نوشته : گاهی وقتا دوستای آدم یه کارایی میکنن که آدم دلش واسه دشمناش تنگ میشه این روزا هر کدومش واسم 309 ساعته نه 24 ساعت [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:57 ] [ پسر خوب ]
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 10:59 ] [ پسر خوب ]
سلام ![]() خوبین؟ بالاخره من افنخار دادمو اومدم آپ کردم پس از یه شرایط عجیب تو خوابگاه فعلا همه چی آرومه بچه ها خوابگاه همه اومدن تو ف ی س ب و ک عضو شدنو اصن دیگه ف ی س ب و ک و خز کردن رفت آره والا کلا من دوبار تو خوابگاه پیرهن تنم نبود که یه بار میخاستم برم حموم یه بار دیگه هم دیشب پریشب بود که تا به خودم جنبیدم دیدم عکسمو گذاشتن فیس بوک که با کسی که این کارو کرد بحثم شده بود به شدت آخه خدا وکیلی دو ریال آبرو برامون مونده بود همشو به باد دادن فقط دخترا دانشگاه عکس ل خ ت منو رو فیس بوک ندیده بودن که دیدن الان دیگه تو خوابگاه بند تومونتو سفت کنی عکستو میزارن ف ی س ب و ک اصن بدین منظور دوربینای حساسی تو نقاط مختلف خوابگاه نصب کردیم راستی یادم رفته بود بگم یه لپتاپ خریدم اسمشو گذاشتم قیصر امروز قرار گذاشته بودیم با هم اتاقی هام که صبح زود پاشیم درس بخونیم ، وقتی به خودمون اومدیم دیدیم که ساعت یازده و نیم هست و ما تازه از خواب بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم بریم سلف به سرعت رفتم سلف البته بار اولم نبود که از این کارا کردم یه بار با شلوار تو خونه ای کل کاشونو گشتم همون شب رادیو اعلام کرد یه پسر خوب دیوونه تو شهر ول شده و واسه همین شرایط جنگی اعلام کردند از صبح تا حالا هنوز درس نخوندم اصن من اعتقاد دارم که درس مال کشورای عقب افتادس غیر اینه؟ من برم یکم فیزیک بخونم البته من هر وقت حس درس خوندن بهم دست میده 5 دقیقه دراز میکشم برطرف میشه راستی اینو ببینین : 99669999996669999996699666699666999966699666699 1.) دکمه ctrl + f رو فشار بده منبعشم : http://www.sedayemsharif.blogfa.com آرشیو نظرات نشانگر موستان را می بوسد
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 20:12 ] [ پسر خوب ]
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 10:52 ] [ پسر خوب ]
خانمی با همسرش گفت این چنین :
کای وجودت مایه فخر زمین! ای که هستی همسری بس ایده آل! خواهشی دارم... مکن قال و مقال!
هفت سین تازه ای خواهم ز تو غیر خرج عید و غیر رخت نو "سین" یک ، سیاره ای نامش پراید تا برانم مثل برق و مثل باد
"سین" دوم ، سینه ریزی پر نگین تا پرد هوش از سر عمه شهین! "سین" سوم ، یک سفر سوی فرنگ دیدن نادیده های رنگ و رنگ
"سین" چارم ، ساعتی شیک و قشنگ تا که گویم هست سوغات فرنگ! "سین" پنجم ، سمع دستورات من! تا ببالم من به خود در انجمن!
آنگه آن بانو کمی اندیشه کرد رندی و دوز و کلک را پیشه کرد! گفت با ناز و کرشمه آن عیال من دو "سین" کم دارم ای نیکو خصال!
گفت شویش من کنون یاری کنم با عیال خویش همکاری کنم! "سین" ششم ، سنگ قبری بهر من! تا زمن عبرت بگیرد مرد و زن! سین هفتم سوره ی الحمد خوان... بعد مرگم، بهر شوی بی زبان! [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 16:1 ] [ پسر خوب ]
[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 22:34 ] [ پسر خوب ]
خداوکیلی نیگا !!!
همه نویسنده دارن ما هم داریم اگه یه روز خواستین طی تحقیقاتی متوجه بشین که گشادتر از من کیه ؟ پس بشنو از من چون حکایت میکنم / از فرهود گشاد شکایت میکنم ببخشین میبینی واسه ادم اصن حواس نمیزاره یه فثقل بچه! سلام خوبین ؟ چه خبرااا؟ من که یه دوبار عزرائیل اومد و بد شانسی نتونستم جونشو بگیرم اصن بزار یکیشو بگم!شرایط را خوب تجسم کنین ! اونوقت خودتونو بزارین جای من تو خوابگاه بودم و پیش دو تا از هم اتاقی ها - تو اتاق - همه جا ساکت - ساعت ۱۵ - یعنی اواسط ظهر - منم از نیم ساعت پیشش یکم گیج و منگ بودم و سرم گیج میرفت! مثه این معتاد زپرتیا دراز کشیدم کف اتاق - احساس کردم یه صدای آرومی میاد - دقیق شدم دیدم صدا اذون میاد - اونم اذون مرحوم اردبیل موذن زاده اقا گفتم خدایا ساعت سه ظهر صدا اذون واسه چیه ؟؟؟ یه لحظه گفتم نکنه عزرائیل میخاد بیاد!؟؟؟ طوری نیس من که پسر خوبی ام - میرم بهشت ( من برم بهشت - بهشت کجا بره ؟؟ ) آره خلاصه داشتم از ترس قبض روح میشدم که به خودم جرات دادم و از دوستم پرسیدم تو هم صدا اذون را میشنفی ؟؟؟ گفت اره ! اتاق بغلی امروز دانلودش کرد خلاصه بعدش تحقیق کردم دیدم این حرفم دروغ بوده - عزرائیل خودش اومده به یه بچه ها گفته پسر خوب کیه ؟ اونم آدرس منو داده - تا شناخته بوده فرار را بر قرار ترجیح داده بود - البته روایات زیادی هست- بعضیا میگن عزرائیل از ترس من یه کار زشتی تو خودش انجام داده!!! آهان راستی یادم رف بگم ! ساعت ۲۱ روز ۲۲ بهمن تو شهر بلوگفا هم آتیش بازی هست! همه بیان رو پشت بوما الله اکبر بگن بعدشم بیاین وبلاگ ما آهنگ شاد داریم و قر و این قبیل کارهای خاک به سری!! تا یادم نرفته - اگه نظر ندی الهی کامپیوترت ویروس بگیره و همه اطلاعاتت پاک شه - اصن الهی بپکی این پست تقدیم به فرید عزیزم بوس بوس بای بای [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 15:23 ] [ پسر خوب ]
سلام به همه.
اسمه من فرهوده و همدانشگاهی این آقاپسره خوبم! همونطور که نمیدونید ما ۲ تا کم و بیش شباهته کم و بیشی داریم که مصلا کم و بیش باهم تو ی روز به دنیا اومدیم! یا کم و بیش نمره ی همون امتحانی که میگفت قهویش کرد رو یکی شدیم ! خلاصه اصل مطلب اینه که من اینجام چون نمیدونم چرا!!! شاید چون دانشجوهای ترم اولی کلی بیکاران ! ولی در کل که الان وضیت اینجوریه! فاجعه ی بعد اینه که من به هیچ وجه منل وجوه بلد نیستم فارسی تایپ کنمو الان دارم از سایت گوگل واسه فارسی تایپ کردن استفاده میکنم!!! یعنی فینگیلیش تایپ میکنم این بنده خدا میشینه همرو فارسی میکنه!!! عجب آدمای خیری پیدا میشن!! [ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 16:32 ] [ پسر خوب ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||